نتایج جستجو برای عبارت :

خدافظ

یکی از اخلاقای من این بود که به داداش سومی ارادت قلبیه خاصی داشتم بابت همینم وقتی مامانم همه چیمو میداد دستم و کاااااملا منو آماده میبرد به سمت مدرسه ای که کلا یا صد متر فاصله داشتیم باهاش یا همونم نداشتیم، بهش میگفتم مامان به علی بگو فاطمه گفت خدافظ
مامانمم میخندید هیچی نمیگفت اونوقتا نمیفهمیدم مامان چرا اینطوری بهم میخنده الان میفهمم چون بدون در نظر گرفتن محبتای بی دریغ و بی چشمداشت مادرم از خود ایشون خداحافظی نمیکردم
جالب اینجاست باره
من یکی که از این راضی بودم
شما رو نمیدونم
همین دیگه فعلا خدافظ
یه چیزی یادم رفت
میخواستم بپرسم شما هم با تایپ ده انگشتی مشکل دارید؟
آیا شما هم براتون پیش اومده که سرعت تایپتون با کیبورد پایین باشه؟
اگه پیش نیومده که همین الان خدافظ
اگه نه تا آخر بمونید
ادامه مطلب
ضمن تبریک پیشاپیش سال نو...
ارزومندم سال خوب وعالی در صحت و سلامتی کنار خونوادتون داشته باشید...با سال گذشته خداحافظی کنید و سلامی با انرژی به سال جدید بدیم....انشاالله برا هممون اتفاقات خوبی تو این سال پیش رو بیوفته
دوستدارتان:ویستا:)
از اونجایی که نمی‌خوایم مسمومش کنیم با حرف زدنمون،‌ هیز دد تو آس.
ولی من به شدت نگرانم. اینا حالتای عادیش نیست. معمولا داد نمیزنه سرم. معمولا وقتی میگم خدافظ نمیگه اوکی بای و معمولا شلنگ رو به سمت هیچ انسانی نمیگیره و سر تا پاشو با دستشویی یکی کنه. واقعا نگرانم.
امروز تولدمه....ارزو دارم منو یادتون نره....دلم میخاست خیلیا میبودن ک نیستن
 
از همه کسایی ک امروزو پیشم بودن....مچکرممم
 
دلم دلتنگ همتون  میشه
 
اتفاقای خوب زیاد افتاد اما دو اتفاق بد افتاد برام...
 
یکیش ترک اینجا بود
 
ویستا عاشقتونههه.....
ساعت ۱۲ س و تازه از خواب بیدار شدم. 
بین خواب و بیداری به این فکر میکردم که همیشه از این مینالیدم که وقت ندارم و کلی کار دارم
اما الان که وقت دارم، فقط دارم تلف میکنم وقتمو... ، با خواب و فیلم و ... 
وقتشه دست به کار شم و کارو ادامه بدم. 
با وسط کار ول کردن، نتیجه مثبتی به دست نمیاد...
خدافظ....
دانلود اهنگ بلال بلال بلال ای بلالم | دانلود اهنگ حسین عامری بلال بلال بلال ای بلالم با کیفیت خوب همراه با متن لری شاد ای بلال اخی بلال بلال ای گل lori a balal شبیراسماعیلی بنارویه. 21,691 ... اهنگ لری بسیارررر زیبا بلال اخی بلالم از مسلم خسروی. از کانال بهرنگ رزمجویی.
دانلود آهنگ غمگین و احساسی بلال بلال بلال ای بلالم از حسین عامری با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه Ahang balal balan balal ...

دانلود آهنگ بلال بلال مسعود بختیاری + متن آهن
¤عرررر من امروز خیلی خوشحالم...
 
▪چرا؟
 
¤امروز تولد یکیه...مطمئنم میدونی کیه!
 
▪هاااننه بابا من چمیدونم امروز تولد کیه...
 
¤
 
▪چیه خو...عه من چمیدونم....
 
¤خدا به دادم برس از دست این خنگول...حتی نمیپرسه تولد کیه...
 
▪تولد کیه؟.___.
 
¤-_-
 
▪بگو دیگه پرسیدم
 
¤نچ نچ نچ.....خوب حالا....امروز تولد خالست
 
▪....
 
¤....
 
▪الکی...
 
¤جان تو
 
▪حالا من پست چی بزارم عرررررر
 
¤ای خاعک عالم بدوو یچی بزار دیگه.....
 
▪تو پست گذاشتی؟
 
¤اوهوم...حالا بدو برو...
 
▪با
یه وقتایی از یه رابطه کنده میشی و میای بیرون. رابطه‌ی کاری یه جور رابطه عشقی یه جور رابطه دوستی بدتر از همه.من دیگه فاتحه رو خوندم. فقط نمیدونم چجوری به کسی که یه زمانی از صمیمی‌ترین دوستام بود بگم خدافظ. بگم دغدغه‌هات منو اذیت میکنه. بگم یکم بزرگ شو. آه. آآآآآه. مثل یه دود غلیظ و عمیق از سینه‌ام بیرون میاد.
فاک . خدافظ 
این جواب دوست داشتن انسان های بی مایه است ‌که از بی مایگی خود نفس می آید .
باید این را به دیوار ابدیت میخ کنیم تا برای جهانیان عبرت شود که دوست داشتن انسان های بی مایه از روی بی مایگی شایسته تر از این جوابی ندارد ‌ . 
فاک 
اومدم کتابخونه 
مامان زنگ زد یه خبر خیلی خوبی داد بهم
یکی داره ناخوناشو میگیره تق تق تق:/
بغلیم یه دیقه یه بار میگه میشه میز و بکشی اونور
کتابخونم شبیه بازاره یکی میره دو تا میاد سه تا میره چهارتا میاد
چتونههههه لعنتیا:/
پ.ن:یه پست داریم ازون غرغرا و دعواهای خاله زنکونه
منتظر باشید له از کتابخونه رسیدم خونه جلو کولر غش کردم بزارم واستون
خدافظ:)
صدای خدافظ گفتنت تو گوشم میپیچه. تصویر دور شدنت تو آفتاب پشت پلکامه. هوای آفتابی غم‌انگیزترین هوای ممکن برای ترک شدن و ترک کردنه. آفتاب میفته تو چشمات. دیگه نمی‌بینی هیکلشو که قدم به قدم هزار کیلومتر ازت دورتر میشه. فقط اشک میبینی که داره از لای چشمای بستت می‌ریزه. فقط نور میبینی...
الان که برق آفتابه نرو.
نه برو. برو دیگه نمیشه این وضعو تحمل کرد. برو مهدی.
اوتقد تنبلی کردم که خدا میدونه 
یه عالمه درس عقب مونده دارم
که اصلا نخوندم چه برسه به مرور 
فقط باید تلاش کنم که پاس شم 
واقعا رسوایی به بار میاد
باید فقط این ۱۰-۱۲ روزو بخونم
من ادم روزای سختم 
باید بتونم تا امتحان سیب سبزارو دوبار بخونم تستای میر و گزینه برترم بزنم. 
میدونم وقت کمه اما این ۱۰-۱۲ روزو اصلا نمیخوابم 
بایر خواب ب من حروم شه. 
اقاااا هر کی این پستو دید برام دعا کنه بتونم بخونم و پاس شم.
خدافظ
دانلود آهنگ غمگین و احساسی بسیار زیبا های ننه من مسافرم های ننه من میخوام برم حسین عامری با کیفیت بالا 320 لینک مستقیم mp3 موزیک صوتی همرا با متن ترانه
Ahang Hossen Ameri Nane Man Mosaferam
دانلود آهنگ ننه من مسافرم حسین عامری
های ننه من مسافرم های ننه من میخوام برم
های ننه قلیون چاق کن های ننه چایی دم کن
های ننه من مسافرم های ننه من میخوام برم
های ننه تورو به خدا بابام طلب کن تا بیاد
های ننه تورو به خدا بابام طلب کن تا بیاد
های ننه من مسافرم های ننه نگذار تا برم
ن
خب کار این وبلاگم تموم شد. همه مطالب آرشیو می شن. این که توی فضای مجازی هم آسایش ندارم و یه فضولی مدام دنبالمه که نمیدونم کیه و چی میخواد از جونم نشاندهنده شانس تخمیه منه. امیدوارم روز خوش نبینی اسکل جان. خدافظ وبلاگ نویسی. سلام دفترچه خاطرات قدیمی. اینم برای تو فضول اسکل من. آدرستو بفرس پست کنم برات:
خوب عرض شود خدمتتون که آقا وبانو سوسکه که باهاشون آشنایی دارید و باهاشون کمو بیش شب وروز آشنا شدید :دی و با جیغ بنفش پذیرایی 
فرمودید شما بانوهای عزیز باهاشون :دی 
 
حالا با چند نکته مهم که شاید تابه حال نشنیدید در خدمتتون هستم .
 
آیا میدونستید که اگه کله ی مبارک جنابین سوسک رو بزنید تا پنج روز میتونه بدون کله زنده بمونن ؟
 
آیا میدونستید تنها موجوداتی که از حمله اتمی در ژاپن جون سالم به در بردند همین جنابین سوسک بودندی ؟
 
تا اطلاعت با ارزش ب
سلام به دوستان  همونطور که گفتم سایت دائمی هستش. دراول فقط اخبار برنامه هروز و آنالیز امتحان ها خواهد بود  اما بعد بخش فیلم . اهنگ. اخبار تراکتوری ها. عجایب علم و تاریخ . وبه روز رو اظافه خواهم کرد که در مورد گوشی. بازی وغیره خواهد بود .  خدافظ
بسم الله الرحمن الرحیم
(1)
+ سلام، دکتر مهربان هستم، چطوری می تونم کمکتون کنم؟
- ببخشید علائم کرونا چیاس؟
+ بیشتر تنگی نفس، تب و سرفه
- ممنون خدافظ ( دور و برش هم یه صدای هر هر خنده ای بلند شد و قطع کرد)
+ من: |: همین؟ تموم شد؟ :)))

(2)
+ سلام، دکتر مهربان هستم، چطوری می تونم کمکتون کنم؟
- ببخشید من هر موقع وایتکس استفاده می کنم دچار تنگی نفس میشم
+ خب کمتر استفاده کنید
- باشه ممنونم. خدافظ
+ :|

(3)
+ سلام، دکتر مهربان هستم، چطوری می تونم کمکتون کنم؟
- ما یه مری
چرا به ختم امتحان این همه درنگ خوردو و به شقیقۀ من دوباره پاره سنگ خوردو یه باره دستمون به در خودکار خوردو دوباره عقل مردو و تمام خاطراتم گره به نوزده و بیست و پنج خوردو. من نمی‌دونم چرا نمی‌تونم بفهمم اینو چرا اینجوری سوال داده بودو من چه بدونم که بفهمم اینو چرا سرعت MN از PQ بیشتره و بخش B نشان دهندۀ کدوم ماه شمسیه و. من نمی‎دونم چرا نمی‌تونم اینم بفهمم که چرا هرموقع من از شعور یه معلمی تعریف کردم دیری نپایید تا خلافش بهم ثابت شدو من بازم نمی
سلام بچه هاااا
بعد از دو هفته ی خیلییییی شلوغ و پردردسررررر برگشتم پیشتون تا کلی باهاتون صحبت کنم...
عروسی من نزدیکه و به همین خاطر این چند روز مدام دنبال کار ها و خرید و اینا بودم...
به همین خاطر چند روز کم کار بودم تو نوشتن و....
ولی از دیشب همه چیز تغییر کرد..
با رستا و زهرا تصمیم گرفتیم تو هئف های مشترکی که داریم انشالله بترکونیم...
با خودمون گفتیم مگه ما از فلانی و فلانی چی کم داریم که ضعیف تر از اونا داریم کار میکنیم؟
آدم یا وارد کاری نمیشه یا ا
«[سر کلاس درس، دقایق آخر تا تعطیل شدن کلاس، بچه ها بی تابی می‌کنند تا زنگ بخورد و کلاس را ترک کنند، امیر این بین بی قرار تر از همه است، لوازمش با جمع کرده و فقط مانده کتابش. حمید از دور او را در نظر دارد. زنگ می‌خورد و با صدای جیغ و فریاد بچه ها کلاس در چشم بهم زدنی خالی می شود. نفر اول امیر از در کلاس مثل گلوله خارج میشود. حمید اما به سمت میز امیر می‌رود و مشغول کاری می شود و بعد اوهم سریع کلاس را به سمت حیاط و بعد کوچه ترک میکند و در راه امیر را می
بچه بودم... برخلاف بقیه بچه ها هیچوقت دوست نداشتم بزرگ شم... اما... روز به روز قد کشیدم و رشد کردم... موهای خرگوشیم به موهای بافته شده تبدیل شد... کفش های چراغدارم به کفشای اسپرت... لباس های صورتی و کوتام به مانتوی بلند... دوباره قسم خوردم... قسم خوردم که با وجود بزرگ شدنم، اخلاقم بچگونه بمونه... اما... مثل اینکه دنیا نمی خواست... خنده های واقعیم به خنده های مصلحتی تبدیل شد... دوستی های راس راسکیم به یه سلام و خدافظ... بغل کردنای یهوییم به هر چیزی یه و
دو شب پیش زنگ زد و حال و احوال و پرسید کسی پیشته گفتم آره 
گفت تنها بودی زنگ بزن.
میشه گفت تا حالا نشنیده بودم همچین جمله ای ازش.
عجیب بود برام ولی دیگه فرق کردم و سریع هل نمیکنم که بگو بگو بگو 
گفت باشه و خدافظ 
دیروز زنگ نزد 
خوبی؟سارا زنگ نزد؟
این اولین بار بود بدون گفتن "دختره" میپرسه.
این فرهنگ اون منطقه است خیلی کم از اسامی استفاده میکنن خیلی 
همیشه از حاشیه به اصل میرسن توو اسم 
اون دختره 
پسره 
برادره فلانی 
خاهره فللانی 
رشتیه 
قزوینیه
نمیدونممم چجوری بگمم اما ..
من دارم میرم ونیستمم شاید چندروز طول بکشه برگشتنم  امروز اخرین روزیه که هستم
شایدم بیشترر دوس نداشتم اما رفتنم واجبه 
کامنتابازه اگه دوس داشتین بیاین و باهم حرف بزنید 
گرچه خوب خودتونم وب دارین,
نفسی امیدوارم حالت زودتر خوب بشه,لیا مامان توهم همینطدر, شادی ان شاالله مادربزگتو هم خوب بشه و البته داداش سیما شیی
خو آقااااا...ما هرسال شب یلدا میومدیم یکم باهم چرت و پرت میگفتیم..از اونجایی که من وجدان دارم و وفادارم ولی شما نیستین(؟)(!)..اومدم شب یلدا پست کنم!صب کنین شب یلدا که وقت نمیشده قطعن روزای بعدش بوده..:|خب ....
پس..بدرود تا روزای آینده..:/چیه؟!خب چیکار کنم؟!آقا ما واستادیم ori bro کامبک کنه بعد جشن بگیریم.همین دیگه!چی؟پسرم دور از خانه و کاشانه و خانواده داره به این ملت چرت تر از اوشون(!)خدمت میکنه!دیگه اون برگرده بعد میام مینویسم !آره دیگه.فقد این میلاد کی م
*تلفن زنگ میخورد...*
 
من: الو... سلام دایی
دایی: سلام سلام... زود بزن شبکه فارس زووووود باش!
من: برای چی؟
دایی: تو بزننن!
من: خو برای چیی؟
دایی: شهر موش ها داره... شهر موش ها!
من: واقعا؟ صبر کن الان به نیلو میگم بزنه...
دایی: زود باش زووووووود...
من: نیلو نمیذاره میگه میخوام پویا نگاه کنم
دایی: یه جوری راضیش کن دیگه... اممم کار دارم خدافظ!
من: خداحاااافظ.
 
*پس از تلاش های خستگی ناپذیر بلاخره ابجی را راضی کرده و شبکه را به شبکه فارس تغییر میدهیم*
 
من: عه! اینکه
دیگه کم کم داریم نزدیک میشیم به روزای گندِ هرروز بدبختی کشیدن و گریه کردن و تو سری خوردن:)منم بادکنک دوست دارم:/آقا باید برم کارتمو از کتابخونه بگیرمیه کتابخونه تو بلوار پشتیه خونمون هست.. من شهریور عضو شدم.. بعد یه روز تو آبان رفتم اونجا درس بخونم کارتمم بگیرم.. از شانس من.. کارتم گم شده بود.. حالا همه اونایی که مثلا خردادم عضو شده بودن کارتاشون بودا..من گم شده بودم.. بعد گفتم انیس ترم جدیدش که شروع شد.. امیدم رف.. منم هرروز میرم کتابخونه کارتمم می
خیلی ازین پسرای چسو دانشگاه فک میکنن چون من دختر آرومی هستم بیرون سینگل بودم از اول عمرم. یا با پسرای درست حسابی نپریدم (از نظر هرچی)
من با خیلی پسر ها صحبت کردم در حددو ست اجتماعی و اینا.
و جالب اینجاست وقتی با پسرا صحبت میکنم ۹۰ درصدشون اوکی میشن و دوست میشیم و راحت حرف میزنیم.
یه پسره بود زبان و مدیریت خونه بود . ارشد مدیریت بود. 
واقعا پسر خوبی بود. خیلی جاها دیده بودمش . خودش بود. بی پول و باحال.
ولی به یه جایی که رسیدیم فانتزی هامون واقعا باهم
سلام این پرستار جدیده انگار مارو نمیشناسه!
هی گاهو بی گاه مورفین و کوفت و زهر مار تزریق میکنه ...
انگار که درد همه ی دنیا رو با ی فشار آروم میکنه!
نه ...
اگه به این سادگی بود میلیون ها انسان در قرن های مختلف
آروم میشدن.
 
دیشب ی بچه مورچه رو حس جلوی چشام، فک کنم زاد و ولدی در
کار بوده و خودم خبر ندارم
اومده و از چشام دنیا نکبتی رو برانداز میکرد!
 
این دفه ی چهارم امروز بهت زنگ میزنم
هر دفه با جمله "شما با من تماس گرفتید و پس از
بوق  پیغام خود را بگذارید
وقتی به تصویر بالا نگاه کردید چه حسی به شما دست داد؟ مطمئنم که بیشترتون توجه نکردید! مشکل خیلی از ماها همینه، دقت نمی کنیم.
بارها برای من پیش اومده که درگیر یک سری افکار منفی بودم یا حالم خوش نبوده ولی وقتی چشمم به این رنگ سبز گیاهان خورده حس آرامش عجیبی در من پدیدار شده! البته نه اینکه یه ثانیه نگاه کنم و خدافظ، نه! باید چند لحظه به گیاهان نگاه کنی تا تاثیر خودشو بزاره.
اصلا یه حس عجیبی به آدم دست میده احتملا خیلیاتون
ادامه مطلب
یک عدد دوست پیدا کردم. (ساختم . تشکیل دادم . هرچی) 
آن هم کجا ؟ بله در سوپر مارکت. فروشنده بود. یه دختر خیلی ساده که میشد حدس زد از اون نگاه های ناامید کننده تحویلم نمیده. از آدم هایی که با خنده جوابتو میدن و اعتماد بنفست رو خراب نمیکنن و خیلی راحت میتونی باشون درباره ی همه چی حرف بزنی. 
منم همینکارو کردم. باهاش درباره ی همه چی حرف زدم :)) البته بعد از اینکه شمارشو گرفتم و قرار گذاشتیم توی کتابخونه. 
نمیدونم چرا الکی انقدر ذوق دارم. ولی فکر میکنم خیل
وقتی به تصویر بالا نگاه کردید چه حسی به شما دست داد؟ مطمئنم که بیشترتون توجه نکردید! مشکل خیلی از ماها همینه، دقت نمی کنیم.
بارها برای من پیش اومده که درگیر یک سری افکار منفی بودم یا حالم خوش نبوده ولی وقتی چشمم به این رنگ سبز گیاهان خورده حس آرامش عجیبی در من پدیدار شده! البته نه اینکه یه ثانیه نگاه کنم و خدافظ، نه! باید چند لحظه به گیاهان نگاه کنی تا تاثیر خودشو بزاره.
اصلا یه حس عجیبی به آدم دست میده احتملا خیلیاتون
ادامه مطلب
 
خب سه شنبه اومدن‌گفتن منو و هاجر و مرضی بریم دفتر و خب فکر می کنید چی شده
اسم منو دادن به عنوان بچه بی انضباط شلوغ کن پر تحرک
همشون یه ور 
من؟تحرک؟شیب؟
خداییی تو عالم خسته تر از من نیست من تحرک دارم 
یعنی این حرف اینقدر مسخره و غیر قابل باور بود هاجر مرضی قاه قاه داشتن تو صورت ناظممون میخندیدن از شدت مسخرگیش
حالا در کل که اتفاق مهمی نبود ناظم تهدیدمون کرد که انضباط بیست نمیده ماعم بهش گفتیم خب نده،خدافظ
آخر سرم معلوم شد کار اون اکیپه بوده که
1. اقا هندزفریم خراب شده، یه گوشش کار میکنه. بعد هندزفری داداشمم یه گوشش خراب شده. از صبح داریم به این فکر میکنیم که چجوری میشه گوشای سالم هندزفریامونو به هم وصل کنیم و وصل کنیم به گوشیمون؟ مهندس مملکته :)))
هندزفریم موقعی که گردنم کج میشه کار میکنه. ینی قراره ارتروز بگیرم؟ :))
2. امروز نشستم بجا درس خوندن کلاه قرمزی دیدم. زیبا نیست؟ 
3. اقا پفیلا درست کردم. لحظه حساسی که میخواستم پفیلا خوردنو شروع کنم ری ری زنگ زد. اصن نفهمیدم ری ری چی گفت و خودم چی
اون قضیه که نمیخوام دقیق بهش اشاره کنم که هزار سال بود و هست و احتمالا خواهد بود. به استصال رسیده و تقریبا مطمئنم درمانی براش وجود نداره پس فقط دوری و دوری تا کمتر ترکشاش بهم بخوره که از طرف دیگه ایی بهم گفتن که اره اضافه طرح خوردی که قابل پیش بینی بود که حالا یا اضافه طرح رو میرم یا با صحبت حل میشه که نمیدونم در نهایت چی. اما. اما.
چیزی که یاد گرفتم سر خم کردنها برای ادمهایی بود که نه لیاقتش رو داشتن و ندارن و نه هرگز به دست خواهند اورند و تو مجبو
بابالنگ دراز دایه و معلم مهد من بود ! پریروز وقتی بیدار شدم ۵ عصر ازش دوتا تماس از دست رفته داشتم !بیخیال زنگ زدن به آدما شدم زیاد تماس داشتم ولی همشونو گرفتم و قطع کردم که گفته باشم من زنگ زدم در قبال زنگتون !تا دیشب با زنگش با اینکه سایلنت بود و داشت موزیک پخش میشد ولی تا متوجه شدم گوشی رو برداشتم ! گفت هنوز یاد نگرفتی که وقتی بزرگترت زنگ میزنه لابد کارت داره ! دنبال توجیه نگشتم گفتم شرمنده اصلا خوب نبودم ! زنگ زدم بوق خورد قطع کردم ! گفت دیشب پا
سلام میکنم به خواننده هام.
من وقتی که شروع کردم به وبلاگ نوشتن یعنی حدود یک سال و نیم پیش هیچوقت فکر نمیکردم خواننده ای داشته باشم. مخصوصا این وبلاگ. چون یه جوری نوشتم که کمتر مث دلنوشته های بقیه بود. یه جوری نوشتم که کمتر کسی باش ارتباط میگرفت. اما در کمال تعجب الان بدون هیچ تبلیغاتی بیشتر از ۱۵ خواننده ی ثابت دارم.
کامنت هارو جواب ندادم. و تایید نکردم، اما همیشه خوندم و لذت بردم. یه بار هم عصبانی شدم و یکی از خواننده هامو بلاک کردم. که چون پیام
سلام.
خسته‌م. ۴-۵ ساعت بیشتر نیست که بیدار شدم ولی خسته‌م.
چند وقته که دلم می‌خواد یه چیز قشنگ بنویسم؛ یه چیزی که ارزش خوندن داشته باشه. ولی بلد نیستم. و راستش مطمئن نیستم یه متنی که ارزش خوندن داشته باشه چه ویژگی‌هایی داره.
یه وبلاگی هست که هر بار چیزی می‌نویسه احساس می‌کنم یه عالمه درکش می‌کنم. حس جالبیه واقعا. آدم‌ها دنبال هم‌دردن؟ دنبال کسی که درک‌شون کنه؟ نمی‌دونم. شاید باشن.
گوشیم شارژ نداره و شارژرم خیلی دوره و من واقعا نمی‌تونم ت
متن ترانه علی پازانی به نام هی میگی

هرچی دیدم دیگه بستهچشام از دیدن سیرهگفتم برو برنمیگردم من پیشت دیگهگفتم برو منی که عاشقت بودمپا دلت موندم با دلت خوندم.گفتم برو تو که میخواستی از اول بریگفتم برو تو که درگیر یکی دیگه شدیهر کاری کردم برات اما نیاوردم به روتاما تو هر کاری کردی و هر دفعه زدی تو روم.هی میگی بد بین شدیحرفای بد بیخودییکی بود یکی نبود سد میشدم رد میشدیهی میگی باور کنم خوبم ولی واسه تو نهدیگه سیرم ازت میرم رد کار خودم.رنگ به رنگ تی
امروز باشگاه رفتن رو شروع کردم:)صرفا جهت سرحال شدن و دیدن دو تا دونه ادم که از کسلی زندگی سال کنکور کم کنه.البته فیت شدن هم بی تاثیر نیست توی انگیزه م خودم خجالت میکشم از گفتنش ولی هنوز بصورت جدی شروع نکردمنه اینکه نخونده باشما،نه.فقط بصورت مداوم و زیاد نخوندم. و خب شاید اینجا بتونه کمک کنه به اینکه استمرار و حجم زیاد و تبدیل به یه عادت کنم برای خودمو واقعا لازمه.یادمه چند ماه پیش به یکی گفتم که چقدر ارومم و چقدر خدارو شاکرم بابت این ارامش.حتی
سلام
امروز با توجه به این که تو فرجه‌ایم از لحاظ درسی بازده‌ام زیر ده درصد بود فک کنم! با دوستم یه سر به نمایشگاه ایران هلث و اینوتکس زدیم و فهمیدیم چیزی برا ما نداره :)) حتی یه شکلاتم تعارف نکرد کسی بهمون :| برگشتن‌مون با کمی گم شدن تو همون محوطه و دور قمری زدن همراه بود و بعد هم اتوبوسی که وسط اتوبان پیاده‌مون کرد، چون همون تازگی راهو بسته بودن و جای ایستگاهو عوض کرده بودن و راننده نمی‌دونست :/
بعد از ناهار (که اونم فهمیدم رزرو نداشتم!) رفتم پ
خب سلام 
من دیگه تا 19 تیر نمیام 
میخوام تا 19 تیر درس بخونم 
قول میدم همین که از امتحان برگشتم خونه کلی پستای جدید بزارم براتون
اول بدونید خیلی دوستتون دارم اصلا عاشقتونم 
چندتا تشکر بهتون بدهکارم
اونی باران ممنونم که بهم کمک کردی به اینجا برسم عاشقتم امیدوارم توی نبودم از یادت نرم 
اونی سیما نمیدونم میخونیش یا نه هرچند اینارو مستقیم هم میتونم بهت بگم ولی تو تنها کسی بودی که باعث شدی من بیام بیان خیلی برام باارزشی 
یاسی نمیدونم الان هستی یا
امروز عروسی دوست ساده ی هجده سالمه با دوماد نوزده ساله. دوستم کلی مشکلات خونوادگی دارن و اینا. خیلی دختر معصوم و ماهیه. نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت. امیدوارم خوشبخت بشه. زیاد.
مراسم فردائه ما امشب رفتیم برا بزن و برقص و.‌..
کلی رقصیدیم، خندیدم و از این حرفا. کل مهمونا ما هفت نفر بودیم :)
بقیه یعنی عمه هاش و مادربزرگش چون اون اتاق بودن مهمون حساب نمی کنم :)
دختر عمه اش (۱۶ساله) و پسر عمه اش(۱۳ساله) هم بین ما بودن.
میخوام با جنتلمن ترین مرد زندگیم (پ
رفتم مطب پزشک برای اینکه قرصم که فقط برای سه وعده باقی مونده رو تو دفترچه بنویسه. نگهبان میگه تعطیله تا بعد از عید.
هر پزشک متخصص و فوق تخصصی که در این زمینه میشناختم رفتم. همه تعطیل بودن. نمیشه این قرص رو آزاد خرید. باید پزشک متخصص یا فوق تخصص بنویسیه تا بیمه تأیید کنه.
با هزار بدبختی یه پزشک پیدا کردم. زنگ زدم رفتم در خونه ش. با مهر و دستکش و ماسک اومد و یه لبخندی زد و دفترچه رو گذاشت رو کاپوت یه ماشینی اومد برام بنویسه که گفت دفترچه ت تاریخ ندار
به هر کسی که رو بدی از سر و کولت بالا میره
میخواد یه آدم غریبه باشه
میخواد یه دوست باشه
یا حتی خاله خودت
ما خانوادگی فوتبالی هستیم
"لنگی" هم از دهنمون نمیفته. به طرفداران تیم لنگ صغیر میگن لنگی. لنگ دستمال قرمز رنگیه که کاربردهای فراوونی داره. لنگی یعنی طرفداران لنگ. به منظور تحقیر هواداران تیم لنگ بکار میره و لفظ دوستانه ای نیست. اما فحش هم نیست.
داداش احمقم به خاله م گفته بود که خانواده م به دوستام فحش میدن. (به دروغ) 
دیروز یه کلمه از دهنم در ا
عیدِ امسال..
بی عیدترین عید بود!
ینی ..
اصن حس سالِ جدید ندارم..
من بیس سالم شد ولی حسِ آدمای بیس ساله رو ندارم..
وارد دهه سوم زندگیم شدم ولی هنوزم خالی از هر گونه چیزِ خاصی ام!
سالِ قبلو..سالِ قبل تَرِش..هیچی وجودمو تغییر نداده و انگار همین دیروز سالِ نود و چار بود اصن!
:\
دیگه دارم زیاد چرت میگم نه؟:|
چون خودم کارِ خاصی نکردم فک میکنم چیز خاصی رخ نداده!!
فلاور مای سلف:/
امسال .. جز شیشم روز خاصی موجود نبود!
فقد این آخراش پرام ریخ..از حقیقت
دیدین گفدم نمی
سلام
تو الان نشستی داری برای خودِ ده سال پیشت نامه می‌نویسی، بنابراین اگه باور نمی‌کنی این نامه از طرف خودته که داره از دو روزِ آینده برات می‌نویسه، خیلی خنگی :|
این چالش خیلی چیز عجیبیه. چیزایی رو توش خواهی نوشت که همیشه می‌خواستی درباره‌شون حرف بزنی ولی یه چیزی جلوتو می‌گرفته. نمی‌دونم چی میشه که یهو خیلیاشو تو اون پست می‌نویسی و بعدش هی خودخوری می‌کنی :)
از طرفی دلیلی نداره به اون بدبخت (خودِ ده سال قبلمون) اینقدر استرس وارد کنی. فقط ب
از قدیم گفتن انسان جایز الخطاست! میدونید چرا میگن جایز الخطا؟ ینی جایز هست که خطا کنه!چون از اشتباهاتش درس میگیره
اما وای و صد وای به اونروزی که یه اشتباه انجام بده که هرچقدم با خودش کلنجار بره نتونه خودشو ببخشه
میدونید تو زندگی همه ما یه سری لحظه ها و کارای خاص وحود دارن که ما با فکر کزدن به اون آرامش پیدا میکنیم،حس خوبی بهمون میدن
اما گاهی اوقات یه حرف اشتباه میتونه تمام خاص بودن اون قضیه رو از بین ببره
و براتون آرزو میکنم هیچوقت اون کسی نبا
آخرین باری که اینجا بودم هنوز باهاش بودم. یک ثانیه نبود که محبت نکنه. مدام محبت میکرد. نمیذاشت آدم فکر کنه. فقط محبت. سرشار از محبت بودم. دلم قنج میرفت و به اصطلاح خر شده بودم.
الان که اینجام یه ماهی ازون موقع میگذره و من خیلی بی تفاوت بدون اون اینجا نشستم و نفس میکشم و کسی هم بهم محبت نمیکنه. یه خلائی حس میکنم. ولی نمردم. زنده موندم. خوبیش اینه که دیگه خر نیستم. فکر میکنم و مدام تو ذهنم میچرخه که یعنی همه محبتاش الکی بود؟ ینی دروغ میگفت؟ هیچی بدتر
سلام
این پست، برای بچه های کنکوریه تجربیه ، ببینین تجربیای عزیز، فرق نداره سوم دبیرستان هستین و سال بعد کنکور دارین، یا امسال پیش دانشگاهی هستین و اولین کنکورتونه، یا پشت کنکور موندین و امسال دومیشه یا اینکه چندین سال گذشته از سن کنکورتون و دوباره تصمیم گرفتید که کنکور بدین، وجه اشتراک ما همه اینه که تجربی هستیم و میخوایم کنکوری خیییلی خوب بدیم و اون چیزی که هدفمونه بهش برسیم!
الان که 3 هفته مونده به کنکور مسلما زیاد نمیایم اینجا! یعنی شای
این روزا خیلی بی‌فکر شدم، نمی‌دونم چرا فکر اینجاش رو نکرده بودم، عجبا.
متاسفم، بیشتر از همه برای خودم متاسفم ولی باید اینجا رو بندازم کنار، هرجور حساب می‌کنم تنها راه عاقلانه‌ای که دارم همینه. یه جورایی حس می‌کنم داره بهم ظلم می‌شه، ولی عیبی نداره، باید تاوان اشتباهاتم رو بدم.
الان تو فاز آهنگای جیسون واکرم، down و بیشتر از اون، echo. ولی خوبیش اینه که این روزا به همون سرعتی که ناراحت می‌شم زودی خوب می‌شم. خوبیش اینه که وقتی دیگه چیزی نیست ک
داشتیم با خواهرم خداحافظی می‌کردیم، از تو آشپزخونه بدون اینکه تصویرش رو داشته باشیم، بلند میگه خدافظ ممدی! چند لحظه تو هنگ بودیم تا فهمیدیم داره با محمدحسین خداحافظی می‌کنه :)) [ما محمد رو هم اینجوری تلفظ نمی‌کنیم چه برسه به محمدحسین]
دستشو میذاره رو شکم مامانش و میگه "مامان فک کنم تو هم کم‌کم داری پولاتو جمع می‌کنی، می‌خوای یه بچه به دنیا بیاری"! دلش خواهر می‌خواد، یه خواهر که "مال خودشون باشه".
امروز از دست شلوغ‌کاری‌هاش که خسته شدم، ک
این روزا خیلی بی‌فکر شدم، نمی‌دونم چرا فکر اینجاش رو نکرده بودم، عجبا.
متاسفم، بیشتر از همه برای خودم متاسفم ولی باید اینجا رو بندازم کنار، هرجور حساب می‌کنم تنها راه عاقلانه‌ای که دارم همینه. یه جورایی حس می‌کنم داره بهم ظلم می‌شه، ولی عیبی نداره، باید تاوان اشتباهاتم رو بدم.
الان تو فاز آهنگای جیسون واکرم، down و بیشتر از اون، echo. ولی خوبیش اینه که این روزا به همون سرعتی که ناراحت می‌شم زودی خوب می‌شم. خوبیش اینه که وقتی دیگه چیزی نیست ک
توی راه مامان گفت:
مامان-به نظرت ناهید کی میرسه؟
من-نمی دونم.گفت با اولین پرواز میاد.
مامان-حیف به تشییع جنازه نرسید.
من-بهتر که نرسید.مگه جلوه ی خوبی داره مامان؟
مامان-نه ولی خب به هر حال مادرش بودا.
من-دیگه نرسید.بیخیال.
ساکت شدیم . وقتی رسیدیم خونه همه بودن.اعصاب همه خرد بود فقط مهرداد سعی داشت خودش رو اوکی تر از بقیه نشون بده.می خواست همه اش جو حاکم رو عوض کنه ولی موفق نمی شد.همه حالشون بد بود.دور هم نشسته بودیم که وحید گفت:
وحید-ای کاش پیش عمو
هر ادمی یه رنسانسی داره.و یک دوران تاریک
در زمانهای تقریبا دوری.من با یکی دو نفر خیلی مشکل جدی داشتم.تیکه ها و متلک ها و رفتارهایی که میدونن اذیت میشی و انجام میدادند
و خیلی سردرگم بودم که چطور باید رفتار کنم که نتیجه بگیرم
 
راه های زیادی رو امتحان کردم.از دوستی و مروت و مودت گرفته
تا بی رگی و به روی خودت نیاوردن.بیشتر راه ها هم دوستانه بود.ولی جفتشون گستاخ تر و وحشی تر شدند.تا اینکه فهمیدم همیشه در مورد همه خوبی و از راه مثبتش نتیجه نمیده.بعضی
امروز جمعه دهم اسفندماه سال 97
امروز با توجه به اتفاقات اخیر که بعدا تو مطالب دیگه مفصل بهش می پردازم یه قراری داشتم که باید بهش می رسیدم درباره صحبت با یکی دو نفر از کسایی که دوستان باهاشون هماهنگ کرده بودن تا برای ما یه شغل تو دم و دستگاهشون دست و پا کنن...
فکر کنم حدودای ساعت 9 بیدار شدم و از اونجایی که قرارمون ساعت 10 بود مجبور شدم بدون خوردن صبحانه راهی مقصد بشم.
خلاصه بعد از کلی راه رفتن رسیدیم به مقصد و چشم به هم زدم یهو دیدم توی یه فضای ناآش
امروز سیم کارتمو درآوردم از گوشی ای که بهم داده بود 
خیلی فک کردم 
خیلی 
که خودم ببرم بدم و بگم 
سلام خوبی؟
ممنونم کارم خیلی راه و افتادو چه خبر؟
یا بدم یکی ببره
بگم چه خبر؟
بگم چه خبر؟
نمیدونم 
واقعا نمیدونم 
بگم رفیق دوست برادر نون و نمکی آشنا 
حالت خوبه؟ 
میشناسی منو؟ 
بگم ببین جالب بود برام آنفالو شدنمو فهمیدم 
یا بگم جالب بود برام ته عجیب ترین داستان و شاید آخرین داستان پیچیده ی زندگیم واسادم یه گوشه و له خوودم نگاه میکنم 
بدا به حال من
قسمت پنجم
صبح روز بعد انجمن
سمانه_ آقا عباس یه لحظه میشه بیاید
عباس که در حال مرتب کردن کتاب های کتاب خانه بود سرش را برگردانند و جواب داد: بله بفرما؟
_کار مهمی داشتم 
_سر تا پا گوشم
آب دهنم رو غورت دادم و سرم رو پایین انداختم : من قبلا با یه نفری  دوس بودم بعد به هر دلیلی ولم کرد. حالا برگشته میگه که منو می خواد
عباس یهو داد زد
_خر نشی دختر،ببخشید . وی خام حرفاش نشی
_نه بحث این نیست .
_په چیه
_ تحدید کرده اگه برنگردم همه عکس و فیلمای اون موقع رو پخ
هر سال این موقع ها مامان منو از ساعت ۷ صبح بیدار میکرد و ای فاطی قربون قدت قربون قدت ازم تا شب کار میکشید...چرا؟
جون ما باید برای امروز بعد از ظهر جشن "درباز"میگرفتیم...
جشن درباز چیه؟
ینی جشنی که درش بازه به روی هرکسی که بیاد...
ریسه میکشیدیم تو حیاط و شربت و شیرینی میذاشتیم تو کوچه واسه آقایون...
و مداح و پرچم ...
بعد از ظهرشم ...زنونه...تو خونه...
امسال هیچی..‌.
شله زرد مامان که دیگ دیگ میپیخت کم میومد امسال شد یه قابلمه ۶ نفره...برای خودمون...
دیروز حاج
ماکان جان سلام،این آخرین مکالمه‌ی من و شماست. امیدوارم که حالت خوب باشه و اون بالا که هستی به ما فانیا فکر نکنی و زندگی جاودانه‌ات رو با خوشی بگذرونی. امیدوارم اونجایی که هستی باب میلت باشه عزیزم. نمی‌دونم زمان اون بالا چجوری میگذره ولی امیدوارم آینده‌ی خوبی داشته باشی. قرار نبود انقدر زود بری پیش برادرت‌.از حال من اگر بپرسی باید بگم خوبم. هر از چند گاهی به آسمون نگاه میکنم و تصور میکنم شما نشستی یه گوشه‌ی عرش کبریایی و میبینی چقدر غم دار
بافت موهام رو باز کردم و انگشتهام رو لا به لای تارهاش کشیدم و آخیش گفتم. همین طور که به سمت اتاقش می رفت، گفت: همتون کچلین! زن باید موهاش تا زیر باسنش باشه. 
دهانم رو واسش کج کردم و اداش رو دراوردم: ایشالا زنت واست موهاشو تا اونجا بلند کنه! من همین که سالم باشن موهام و ترکیب رنگیشون شبیه رنگ چشمام باشه، شاد شادم.
سرش رو از در اتاقش بیرون آورد: هه هه هه! همچین میگه انگار رنگ موهاش فابریک همین بوده. 


بعد در رو بست و ادامه غر زدنش رو نامفهوم شنیدم: ه
احتمالن این آخرین پستیه که میذارم!
از این به بعد فقط دنبال کننده ام....
آخه داشتم با کامپیوتر کار میکردم....یهو خاموش شد....
منو میگی؟اینجوری بودم:   0_0
دیگه گفتم :من باشم که یکسره تو وب بگردم...
بعدم هرچی دکمشو زدم دیدم روشن نمیشه که نمیشه....
خلاصه که بعد از یه عالمه گرخیدن به بابام گفتم واوشون هم با خونسردی وافر اومد یه دستی به کامپیوتر کشید!...
کامپیوتر هم بی رودروایسی یه اهم و اوهومی کرد وراه افتاد....ازش توقع نداشتم انقد باهام غریبی کنه!
دیگه تصمی
عمه ها دو تاشون قصد مهاجرت از شهرمون رو دارن و میخوان برن تهران و فقط خدا میدونه که این چقدر عجیب و احمقانه ست برای خواهرایی که اگه یه روز همدیگه رو نبینن دیوانه میشن
عمه هام هیچوقت محبوبم نبودن چون یه فاصله ای رو با من و خونوادم حفظ میکردن و یه حرص آشکاری نسبت به ما داشتن 
نمیدونم که دلیلی برای این بدخواهی وجود داشت یا نه!
من اصولا زیاد به آدم بدا حق میدم چون میدونم که همه ی ما یه قسمت پلید داریم که کافیه حس کنه که حق داره نمایان شه کافیه احساس
این آخرین پستیه که میذارم!
از این به بعد فقط دنبال کننده ام....
آخه داشتم با کامپیوتر کار میکردم....یهو خاموش شد....
منو میگی؟اینجوری بودم:   0_0
دیگه گفتم :من باشم که یکسره تو وب بگردم...
بعدم هرچی دکمشو زدم دیدم روشن نمیشه که نمیشه....
خلاصه که بعد از یه عالمه گرخیدن به بابام گفتم واوشون هم با خونسردی وافر اومد یه دستی به کامپیوتر کشید!...
کامپیوتر هم بی رودروایسی یه اهم و اوهومی کرد وراه افتاد....ازش توقع نداشتم انقد باهام غریبی کنه!
دیگه تصمیم گرفتم پ
چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کنقسمت نهم_احسان دیگه. باباش کارخونه داره .-اها اها اون تیره برقهخوب چی؟؟.-فک کنم از تو خوشش اومده. خواهرش شمارتو از من میخواست.-ندادی که بهش؟!.-نه...گفتم اول باهات مشورت کنم.-افرین که هنوز یه ذره عقله رو داری.-ولی پسره خوبیه هاخوش به حالت.-خوش به حال مامانش.-ااااا ریحانه.چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی.-اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟!.-اصلا با تو نمیشه حرف زد...فعلا کاری نداری؟!.-نه..خدافظ.بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این ه
شوخی های جنسی ، شوخی های عجیب  ! شوخی های شیطانی !
وبلاگ هایی که من میخونم زیاد نیستن یکیش همین مرتضا فیشنگاره ، یکیش خانم دندون پزشکیه ، یکیش مردی به نام شقایق ِ و یکیش هم خانم دکتریه و یه چند تا دیگه ... . (لینک وبلاگش به درخواست یکی از خواننده ها حذف شد)
الان چندین بار شوخی های جنسی بسیار زشت بین ایشون و همکارای مردشون رو نوشتن که من باورم نمیشه ! خانم دکتره مملکت میگه به پسره که اونم دکتره گفتم توش جا نمیشه اونم هر هر بلند بلند میگه توش جا نمیش
امروز چهارمین روزی هست که پرستار اومد خونه. خب این چند روز را خونه بودم تا بچه ها به حضورش عادت کنند و البته هر روز یه یک ساعتی به کارهای خودم رسیدم اما بقیه ی زمان را تو خونه میپلکیدم و خونه زندگی را سامون میدادم و کارهای خونه را میکردم. اون یکساعتی را که میشستم پای لپ تاپ پسر بزرگه میاومد مینشست پیش من! گهگاهی حرفی و سوالی میکرد و بقیه اش را با اسباب بازی خودش مشغول میشد. امروز مامانم اومد خونه مون، از قبل تصمیم داشتم امروز یه ساعت از خونه بیا
چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کنقسمت نهم_احسان دیگه. باباش کارخونه داره .-اها اها اون تیره برقهخوب چی؟؟.-فک کنم از تو خوشش اومده. خواهرش شمارتو از من میخواست.-ندادی که بهش؟!.-نه...گفتم اول باهات مشورت کنم.-افرین که هنوز یه ذره عقله رو داری.-ولی پسره خوبیه هاخوش به حالت.-خوش به حال مامانش.-ااااا ریحانه.چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی.-اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟!.-اصلا با تو نمیشه حرف زد...فعلا کاری نداری؟!.-نه..خدافظ.بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این ه
سلام. امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود ، امروز دقیقا یعنی 5 شنبه ، البته شاید مهم نباشه ، مثل همیشه اتصالات اینترنت رو برقرار کردم و منتظر درخواست ها بودم که تک تک می اومد و منم می رفتم ، البته باید بگم که از همون لحظه اول که مسافر که سوار ماشین میشه مشخص میشه که چه تیپ آدمیه . تو اسنپ خیلی میشه که کسی برای یک نفر دیگه اسنپ بگیره و مثلا پدری برای دخترش و چون جی پی اس من روشن بود ، لوکیشن من کاملا مشخص بود و مثلا میگفت مثلا لوکیشن دقیق مثلا 20 متر ج
پارت دوم
 
وقت ناهار بود، بابا توی راه خونه بود، مامان گفت زنگ بزنم سورن ببینم کجاست... بعد از چهار تا بوق بالاخره جواب داد.
سورن: الو
ــ الو سورن
ــ جونم
ــ کجایی تو؟
ــ رفتم کوه دیگه
ــ بد نیست یه نگاهی به ساعتت بندازی
ــ صبر کن...اوخ ببخشید، اصلا حواسم نبود، حتما ناهار خوردین
ــ نه داداشم منتظرتیم
ــ جدا؟
ــ اوهوم... کی میای؟
ــ الان پایین کوهم، نیم ساعت دیگه رسیدم، شما بخورین
ــ نه منتظرت میمونیم
ــ پس حالا که اینطوره زودی خودمو میرسونم
ــ خدا
از مقصد اول سوار تاکسی شدم که برم دانشگاه. صندلی جلو یه پسر نشسته بود. سمت راستم یه دختر و من وسط افتادم و یه پسر به عنوان آخرین نفر سمت چپم سوار شد که بره دانشگاه دولتی. قبل از نشستن، کیفش رو گذاشت بینمون که یه وقت به من نخوره و خیلی از این کارش خوشم اومد...
ماشین حرکت کرد و دو دقیقه که گذشت و از سر نبش به وسطای کوچه رسیدیم یهو پسر آشفته گفت آقا من پیاده میشم. اولش ترسیدم گفتم شاید از اینکه من کنارش بودم راحت نبوده یا هرچی. بعدش یه هزاری مچاله و چسب
پسرمن خیلی اهل ورزشه البته اهل خیلی چیزای دیگم هست که به موقش میگم.....
دوشنبه ها وسه شنبه ها تومدرسهورزش دارن که سه شنبه ها مسابقه  فوتباله....
خیلی جالبه دوشنبه ها سعی میکنه کارهای خوب بیشتری بکنه تا مثلا من و باباش ازش راضی باشیم وخدا بیشتر کمکش کنه 
دیشب از پدربزرگش خواست که براش دعا کنن تا فردا مسابقه را ببره ...پدربزرگشم که خیلی ازحرفش کیف کردن گفتن: من نماز صبح برات دعا میکنم توهم اگر برنده شدی ظهر بهم خبربده.
صبح که داشت از در میرفت بیرون
قسمت اول:
سلام=سلام
خوب= = باشه = یاخجِه
خوبی=یاخجِی سان
خوبم= یاخجیام
چه خبر=نَه خبر
چطور=نَه جور
چطوری= نَه جور سان
کجا= هارا
زنده باشی=  ساغول،ساعول، یاشا
سلامتی= ساغلیق
خدافظ= خودافیظ
سلام‌ برسون=  سلام یِه تیر
ممنون= ممنون
سلامت باشی = ساغ اُلاسان
مرسی = مرسی
زیاد= خیلی= چوُخ
قسمت دوم:
من= من
تو = سَنْ
او= اوُ
ما= بیزْ
شما = سیزْ
اونا، آنها= اُلارْ
ماها= بیزْلَرْ
شماها= سیزْلَرْ
قسمت سوم:
روز= گونْ
امروز= بو گونْ
فردا= ساباخْ
دیروز= دو نَنْ
پریروز=
حدود یک ماه پیش رفتم یه جایی مصاحبه کردم.. به منظور شغل دوم.. میخواستم پول بیشتر دربیارم خیر سرم...
رفتم مصاحبه هم خوب پیش رفت.. قرار شد که مشغول بشم البته پاره وقت.. چینی بودن... این شخص شخیص رئیس دوشنبه من رو به شام دعوت کرد.. هتل اسپیناس پالاس بود خودش.. دعوتم کرد تو رستوران طبقه 21 ام هتل.. منم رفتم بهرحال.. میخواستم درمورد کار صحبت بکنم... وقتی تو آسانسور بودیم گفت تو خیلی کوشولوهی! انگار تازه فهمیده باشه.. خودش دومتر قد و هیکل داشت برعکس چینی های مع
سلام  سلام انشالله که حال دلتون عالی باشه
سپاس از دوستانی که منو به چالش آینده من
 دعوت کردن و منم دوستانی که دنبال کننده 
وبم هستن رو به این چالش دعوت میکنم
 چالش آینده من یعنی تصورتون  از چند
 سال آینده تون رو بنویسید منم تصورم رو 
از ۷,۸ سال آینده در ادامه مطلب نوشتم.
.البته دیدم دوستان عاشقانه نوشتن 
منم عاشقانه نوشتم
پ ن ۱ : عاشقانه ای بی مخاطب 
پ ن ۲:  لبخند فراموش نشه مهربونا
من : +احمدی سرت تو برگه خودت باشه
-خانم معلم من ؟ من اصلا تقلب ن
می خواست پیاده بشه که گفتم:
من-چطور باهاتون در ارتباط باشم؟
خجالت کشید.سرش رو پایین انداخت و به زور گفت:
محیا-می تونید باهام تماس بگیرین؟
من-چرا که نه.
محیا-پس میشه شماره ام رو ...
من کارش رو راحت تر کردم:
من-یه لحظه...
گوشیم رو از جیب شلوارم در اوردم و رفتم توی کانتکتس:
من-بفرمایین
محیا-آم. 0912836...
شماره رو که زدم،پرسیدم:
من-خانم ه ؟
محیا-محیا
خوشحال بودم که اسمش رو فهمیده بودم.اسمش رو زدم و گفتم:
من-پس بهتون زنگ می زنم.
سری تکون داد و در رو باز کرد:
محیا
سلام  سلام انشالله که حال دلتون عالی باشه
سپاس از دوستانی که منو به چالش آینده من
 دعوت کردن و منم دوستانی که دنبال کننده 
وبم هستن رو به این چالش دعوت میکنم
 چالش آینده من یعنی تصورتون  از چند
 سال آینده تون رو بنویسید منم تصورم رو 
از ۷,۸ سال آینده در ادامه مطلب نوشتم.
.البته دیدم دوستان عاشقانه نوشتن 
منم عاشقانه نوشتم
پ ن ۱ : عاشقانه ای بی مخاطب 
پ ن ۲: دیگر وبلاگ من کلیک کن
پ ن ۳:  لبخند فراموش نشه مهربونا
من : +احمدی سرت تو برگه خودت باشه
ساعت 8 شب بود و ایستاده بودم نبش میدونِ بزرگی که نزدیک مغازه است و منتظر تاکسی بودم. اولی رو که دست تکون دادم نگاهم هم نکرد و عبور کرد و رفت. دومی و سومی پُر بودن و بعدی که جا داشت اصلا منو ندید و همینطوری تاکسی ها میومدن و میرفتن و منِ بینوا هم ایستاده بودم تا فرجی بشه و یکی همینطوری اتفاقی چشمش به منِ سیاه پوش تو اون تاریکی بیفته و (بو بوق) یه پراید مشکی تر از من چراغ داد و دوتا بوقِ تندِ چسبیده به هم سر داد و گفت: حاجی مستقیم؟ 
گفتم تا سه راه میرم
دارم فکر میکنم چقدر چقدر چقدر با آدم های نامعمول و عجیبی ارتباط دارم! شاید هم چون عجیب هستند باهاشون هستم و شایدم چون خودم هم عجیبم با اونا هستم. ولی واقعا شاخ در میارم بع بعضی چیز ها فکر میکنم.
ای کاش میتونستم اینجا بنویسمشون چون احتمالا بعدا اینی که الان تو ذهنمه رو فراموش خواهم کرد.
--
مربوط به مطلب "عجیب" نیست اما چون همان روز است! دوباره همینجا مینویسم. با یگانه قرار داشتیم که برویم همان کتابفروشی ای که کتاب ها ممنوعه خفن دارد و کتابفروش جا
بسم ربّ
الشهداء و الصدیقین ^.^
بسم الله الرحمن الرحیمالّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم^.^
فقط قبلش پیلیز اخماتونوبازکنید اخمالونخونید (شهد آب  ماه عسل)
 
هر که در این بزم مقربتر است؟
 
(ازاتاق فرمان اشاره میکنن ماچ موچ بیشترمیطلبد)
 شکلک ماچ ماچ ماچ ماچ پیلیز(ماما دایه)
موج
مچی
بریدکنارسایه سرتون داره میاد سایه ای نشید هه 
آبی بچید
ازاتاق فرمان اشاره میکنن تولد دوبارمون خیلی مبارکدست جیغ اهورا به افتخارهممون
-الو سلام بهتری؟ (شخص موردنظر چندین ماه است که از من خبری ندارد!)
+ سلام مگه چم بوده که بهتر باشم؟!
جا میخورد: عه منظورم اینه ما رو نمی بینی خوشی؟
+ عااااالیم.
ساکت می شود: واقعا؟!
+ اوهوم، تیکه ننداز که اینطوری جواب ندم! 
-مامان بابات خوبن؟
+مگه دیروز ندیدیشون؟! خوبن.
مستاصل می شود: خب گفتم الانم حالشون رو بپرسم. اصن بی خیال. میگم نمیدونی فردا تعطیله یا نه؟
+واس چی باید باشه؟ مگه دوره احمد*ی نژاده؟!
می زند زیر خنده: گفتم شاید باشه! من برم این دو تا خود
چی چی رو آخه من عاقلم؟ من اتفاقا خیلی هم احمقم. خیلی هم نادونم. خیلی هم جاهلم. والا. تعارف ندارم که باهات. باور نمی کنی؟ به هیچیم اصلا. اون روز داشتم بهش همینا رو میگفتم سر خاک. چیزی نمی گفت. فقط سرش رو مثل بر اخفش تکون می داد. هر چی باشه این که بدونی احمقی بهتر از اینه که خودت رو عاقل بدونی وقتی که نیستی؟ ها؟ نه؟ چرا؟ ولش کن اصلا. دستت رو بده بریم یکم اون ورتر. آهان همینجا. آره. همینا رو می گفتم بهش. گفت چرا اینجوری هستی آخه تو؟ گفتم چه جوری؟ گفت این
چه قدر گوشه ی دنج اینجارو دوست دارم...
چند روز پیش داشتم جزوه ی شیمی آلی میخوندم یه خانمی اومد کنارم نشست ازم پرسید شیمی میخونین گفتم نه من واسه کنکور تجربی میخونم اینم شیمی دبیرستانه گفت اهان سوالی داشتین درخدمتم‌.وقتی کتابخونه تعطیل شد کلی برام حرف زد اینکه خودش دکترای شیمی آلی داره و تو نویان کار میکرده اما تهش هیچی نیست میخواسته بره کانادا اما نشده اما الان از طریق شوهرش میخواد بره و همششششش میگفت به هیچ وجه نرو علوم پایه که تو ایران هی
نامه ای به رفیق جانم
این پست واقعاا طولانیه سه ساعتی
طول کشید تا اماده شد
اگه خوندی تا اخرش که ممنونم
اگه نه هم که هچنان ممنونم ممنون که هستید
سلاام بی نامم  سلام رفیق خوب خودم
الان ۹ سالمه  بی نامم الان که این نامه رو مینویسم
نشستم زیر درخت همون حیاط خونه باغ روستای
مامان بزرگ ، بی نامم همون لباس کرم رنگ گلهای صورتی
همون صندلهای سفید ک دوسشون داری
رو پوشیدم نترس بی نام نمیرم تو اب و گل بارون ک
کثیف نشن قول میدم قول قول
بی نامم نی نی گوسفنده
تمام وجودم می لرزید بدجور به کتاب فروشی وابسته شده بودم با این که فقط ده دقیقه از امدنم می گذشت غافل گیر کننده بود مثل اولین باران پاییزی ان روز ،راستش انرژی شیرینی داشت نه زیاد قدیمی به نظر می رسید نه زیاد دور از ذهن نمی دانم شبیه خیالم بود برای اولین بار واقعیت با خیال های بعید من جور در می امد 
 
چال و چوله های براق صورت پیمانه را زیر چشمی نگاه می کردم وقتی خندید دلم هری ریخت یعنی من استخدام شده بودم البته نظر خانم اهورایی مهم تر بود 
پیمانه
مهرداد اصلا آدم مهربونی نبود.یعنی در واقع نشون نمی داد.همیشه خشک و جدی رفتار می کرد ولی هر وقت که آوا پیشش بود،از این رو به اون رو میشد.قشنگ میشد فهمید که چقدر دوستش داره.منم واقعا دوست داشتم بدونم عاشق یه زن بودن چطوریه.آوا خیلی اصرار نکرد.بعد از چند دیقه از مهرداد پرسید:
آوا-مامان چی گفت؟
مهرداد با خونسردی جواب داد:
مهرداد-گفتش که با اولین پرواز میاد ولی شاید به مراسم نرسه.
بعد رو به من گفت:
مهرداد-قرار شد ختم خونه ی شما باشه.
من-باشه.
دیگه هیچ
دستش را دور ماژیک وایت برد گره می کند،با دست دیگرش ، گوشی تلفن همراهش را نگه داشته و مقابل در کلاس 609 ایستاده است.  در همان حین که مشغول سرتکان دادن است، به یکباره به حرکت ریتمیک پاهاش خاتمه میدهد و میگوید: وظیفه ی من نیست که دنبال کلاس بگردم. وظیفه ی من اینه که درسم رو درست به دانشجو بدم.
تعدادی دختر و پسر ، اطراف او حلقه زده اند و مشغول تماشای او هستند. یکی از دخترها ، به شانه ی دختر بغل دستی اش میزند و با چپ و راست کردن سر ، بی صدا میگه: او او
یکی
 
-        
نه جانم. مربی
نیومده. به جای خودش بدون اطلاع دو نفر دیگه رو فرستاده. می پرسم مربی کجاست می‌گه
فلانی گفته من بیام دیگه به جاش. دِ آخه به فلانی چه ربطی داره که دخالت کنه!
+ لابد صلاحی بوده حالا چرا اینقدر عصبانی؟!!
-        
ئه خب هماهنگ
نکردن. من مسئولم

+ اینقدر سخت نگیر. کلاس برگذار شده دیگه. تو
مسئول همین مگه نبودی؟ تازه، فلانی مگه دوستت نیست؟ همونی که اینقدر دلت براش تنگ
می‌شه هر روز میری دیدنش. خواسته کمکی کنه بهت کلاست
بدون مربی ن
کم حرف بزنید
2-افرادی که ضعیف هستند خیلی وراجی میکنند تا خودشان را نشان بدهند میخواهد نقل هر مجلس و نخود هر آشی باشد.در هر موردی که صحبت به میان بیاد فرد در اون رشته تخصص داره وحرف میزنه  اگر از جزایر لانگرهانس (جزولوزالمعده است) حرف در میان باشد او  از آب و هوای آن، منابع طبیعی ، مردم و آداب و رسوم آنجا صحبت میکند. این افراد خود را به در و دیوار می زنند تا دیده شوند در صورتی که سخت در اشتباه اند با این رفتار تنها ضعف خود را بیان میکنند. سعی کنید ت
بنویسم؟ ننویسم؟ بگم به من چه رد شم؟ ولى آخه تا آخر فکرش همین بمونه؟ گناه نداره؟ آخه نوشتنم هم تاثیرى نداره. مینویسم آخرش تصمیم میگیرم منتشر کنم یا نه.
ببین دوست عزیز
حقیقتاً من خیلى خوشم نمیاد توى کلام توضیح بدم که کمى دارى اشتباه مى کنى. اینو هم که میگم مزخرفى بیش نیست.یعنى همه توضیحات کلامى براى تصحیح اشتباه دیگران مزخرفى بیش نیست. ولى قلبم میگه بگم یه بار یه جا و دیگه نگم. شاید تاثیر کوچولویى گذاشت.
توى هر وبلاگ چندتا پست عاشقانه پیدا میشه.
ساعت هفت صبح است. از خواب بیدار می شود. با حوصله
و بی منت به حیاط می رود و درختان و گل های رنگارنگش را آب می دهد. سپس برای خرید
صبحگاهی به سمت نانوایی و سوپر سر کوچه حرکت می کند. مطمئنا بیش از نصف مردم محل
هنوز در خواب ناز به سر می برند. در کوچه جوانی را می بیند که در حال گاز زدن
ساندویچی که در دستانش مشت کرده، به دنبال ماشینی که احتمالا سرویس مدرسه اش است،
می دود و با دهان پر داد می زند: وایسا اومدم!
زن میانسالی را می بیند که در حال دویدن با گرمکن
سب
سامی درونمان را وحشی نکنید چون هیچ چیز جلودارش نیست (اسم اون سامان رو مختص تو بود گذاشتم مال خودمو سامی مخفف سامیار دی: )
وقتی وحشی میشه و حتی یک عکس هم نمیزاره ازشون تو گوشی بمونه حتی یکی 
وقتی وحشی میشه و هر ردی ازشون می مونه رو از گوشی پاک پاک میکنه 
حالا وقتی نت رو روشن میکنم هیچ پیامی نیست دیگه به جز پیاما ی پری و زنگای لطیف که هر روز یا یه روز در میون رو صفحه ی گوشیم جا خوش میکنن
به نقل از سامان دی: ( آدما گاهی وقتا اولویتاشو اشتباه انتخاب می
خب خب خب 
نزدیک دو سالگی وبلاگمه 
یه چالش گزاشتم.
از عجیب و غریب ترین و باحال ترین منعجب ترین اتفاقاتی که از اول وبلاگ نویسیتون افتاده بگید.
میتونید زیر همین پست نظر بزارید.میتونید خصوصی بفرستید و به ادامه این پست با اسم خودتون اضافه کنم.یا توی وبلاگ خودتون.همگی دعوتید 
اول خودم شروع میکنم
================
Melina
خب اولین اتفاق عجیبی که برای من افتاد (اقای خاص)اومدن بهم گفتم بدو برو تو وبلاگ اقای(افغانی)برات خواستگار پیدا شده.منم باور نکردم.گفتم سر کار
خب خب خب 
نزدیک دو سالگی وبلاگمه 
یه چالش گزاشتم.
از عجیب و غریب ترین و باحال ترین منعجب ترین اتفاقاتی که از اول وبلاگ نویسیتون افتاده بگید.
میتونید زیر همین پست نظر بزارید.میتونید خصوصی بفرستید و به ادامه این پست با اسم خودتون اضافه کنم.یا توی وبلاگ خودتون.همگی دعوتید 
اول خودم شروع میکنم
================
Melina
خب اولین اتفاق عجیبی که برای من افتاد (اقای خاص)اومدن بهم گفتم بدو برو تو وبلاگ اقای(افغانی)برات خواستگار پیدا شده.منم باور نکردم.گفتم سر کار

تبلیغات

محل تبلیغات شما
خرید سکه ساکر استارز محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

خانه سبز یادداشتهای زهرا قربانی استان چهارمحال و بختیاری تا همیشه ثبت شرکت جزوه دار Play Now فروش کیف و کفش پلاریس Detective ویژگی‌های انسان کامل